محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
368
مناقب مرتضوى ( فارسي )
عطا ، با خود انديشيدم كه مبادا مرا هم ببخشى و از دولت خدمت و سعادت ملازمت تو محروم بمانم . » مير سيّد على كاهى گويد : بار و قطار داد به سايل كه خواست نان * نفكند همتش سوى بار قطار چشم قطعه : ولايت دستگاها پادشاها * كَفَت ابر و دلت دريا مثال است شود گر نُه فلك پر گوهر و زر * به چشمت كمتر از سنگ و سفال است منقبت : در ذخيرة الملوك از ابو هريره - رضى اللّه عنه - مروى است كه گفت : « روزى عيد ، ضعيفان و مسكينان به در خانهء امير المؤمنين مجتمع بودند . امير بيرون آمده ابو موسى را فرمود در بيت المال گشايد و سيصد هزار درم به فقرا نفقه نمايد . چون ابو موسى بفرموده قيام نمود ، به عيدگاه رفته نماز گزارده مراجعت نمود . با او به خانه رفتم ، چند نانى جوين بىروغن حاضر آورد . گفتم : يا امير المؤمنين ، اگر مىفرمودى كه از اين مال يك درم روغن مىخريدند چه مىشد ! فرمود : اى ابو هريره ، مىخواهى مرا به مجمع قيامت شرمنده گردانى و داغ خيانت بر ناصيهء من كشى . و اللّه ، على را هيچ نعمتى بزرگتر نيست كه در موقف قيامت از خجالت و رسوايى خيانت ايمن گردد . » لمؤلفه : آن امام بر حق از قول نبى * آن پناه مشرقى و مغربى آن جهان علم را بدر منير * آن شهان ملك تمكين را امير آنكه شهر معرفت را آفتاب * آن ز وصل شاهد جان كامياب معدن حلم و حيا صدق و صفا * مخزن علم و عمل خُلق و سخا از سخايش گشت مفلس كانِ زر * ملك دنيا را نماند زو ثمر قبلهء ارباب عرفان ذات او * مصحف اصحاب عشق آيات او زد ولايت را به سر تاج شرف * وز فيوضش مكهء ثانى نجف شمع بزم جنت آمد روى او * عطرافشان بر جهان گيسوى او آفتاب آسمان « هل اتى » * تاجدار « انّما » و لا فَتى بود زيبنده به فرقش تاج دين * زانكه بىشك بود امير المؤمنين خاك پايش افسر عرش برين * سايهاش انواربخش شمس دين گر فتد نور ضميرش بر جهان * همچو خود يكسر شود كوْن و مكان